امروز دوباره متولد می شوی

و شمع ها ، که سهم توست از زندگی

و ستاره هائی که به میهمانی آمده اند

و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت

و عطری که نصیب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگی

تولدت مبارک پسر یکی یک دونه من قلب

 

عشق مامان یک سال دیگه از با هم بودنمون  گذشت ، یکسال بزرگ تر شدی شما 5 ساله شدی و من و بابا  یک مامان و بابا  5 ساله امیدوارم تونسته باشیم تو این مدت از محبت الهی که خداوند نصیبمون کرد به خوبی مواظبت کنیم و باز خدا را شاکریم برای همه مهربونیهاش برای اینکه یک فرشته مهربون  به اسم پویان به ما داد مهربانمان با تمام وجود دوستت داریم ماچ

   

تولدت مبارک

ای گل گلدون من

هزار سال زنده باشی

بسته به تو جون من

این هدیه تولد

پیشکش چشمای تو

نازگل زیبای من

چشام زیر پای تو

 

قرار شد امسال تولد  آقا پویان رو تو مهد بگیریم زود زود بر

میگردم با عکسهای تولد



تاريخ : ۱٤ دی ۱۳٩٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()

سلام به روی ماه همه دوستای گلم خوبین خوشین تابستون خوش گذشته ماچ

 

شما که دیگه عادت دارین به دیر آپ کردن  من خوب پس ناراحت نشین

دیگه برم سراغ آقا پویان که دیگه حسابی واسه خودش مردی شده بعد

از تعطیلات خرداد ماه و پایان امتحانات من تصمیم براین شد که دیگه

پویان خان برن مهد خلاصه یکروز 5شنبه که مامان در خانه بود شال و

کلاه کردیم و با پویان رفتیم مهد کودک  بالاخره مهد انتخاب شدو پویان

هم خوشش اومد واز شنبه راهی مهد شد 1392/3/20 روز اول رو

حسابی همکاری کرد واصلا گریه نکرد و خوب کنار اومد با توجه به اینکه

خیلی خیلی به من وابسته است ما هم خوشحال ولی چشمتون روز

بد نبینه از روز دوم دیگه  با گریه میرفت و با گریه میومد من خیلی شک

کردم آخه بچه نباید اینقدر گریه کنه یک مقدار بیشتر حواسم رو دادم

متوجه شدم اصلا این مهد مهد خوبی نیست با اینکه از قبل هم تحقیق کرده بودم عصبانی

دوستای گلم میدونم شماها خودتون حسابی دقت  میکنین ولی خوب

منم میگم  گول ظاهر مهد رو نخورین میبنین همچین جینگیل وینگیل

میکنن ولی از نظر برخورد با بچه هیچی نمیدونن خلاصه با مسئولش

بحثم شد این هنر مهد که بتونه بچه رو با محیط وفق بده نه اینکه بچه

خودش تحمل کنه سرتون رو درد نیارم دیگه نذاشتمش وبعدش هم که

امام رضا طلبید وراهی مشهد شدیم و امسال زودتر رفتیم مسافرت

خلاصه خوش گذشت همراه خانواده داداشم رفتیم خوب بود کوتاه بود

ولی خوش گذشت بعد از برگشتن به اهواز دوباره افتادیم به گشتن

واسه مهد دیگه ایندفعه بیشتر دقت کردم و مهد میثاق رو پیدا کردم  و

پویان از 20تیر ماه راهی مهد جدید شد تشویق

خدا راشکر به این مهد زود عادت کرد نمیگم گریه نکرد ولی نسبتا زود

آروم میشد وعشقش شد خاله سما که خدایی هم هیچی واسه بچه

ها کم نمیزاره ولی حیف که از اول مهر دیگه مربی پویان نیست ناراحت

طفلی تا میاد به مهد عادت کنه مریض میشه خونگیه دیگه  یکماه در گیر

مریضی سختی بود خلاصه داستانها داریم ما با این پویان الان هم که

عشقش شده هستی خانم  قلب

چند تایی شعر یاد گرفته سوره توحید رو یاد گرفته کلمات انگلیسی رو

تعدادی یاد گرفته وضو گرفتن رو یاد گرفته تشویق

پویان در حال بوسیدن قرآن برای رفتن به مهد خدا پشت و پناهت پسر

گلم مرد منلبخند


حرفهای قلمبه سلمبه هم که حسابی میزنه  عاشق فیلم عروسیه من

شده ووقتی به قسمت شام میرسه میگه مامان  میدونی من پیش خدا

الان گرسنه بودم  یا میگه مامان شما که بزرگی واسه چی بابا با قاشق

غذا میزاره دهنت خلاصه حسابی بلا شده ویکی از اتفاقها هم این شد

که دیگه تو اتاقش میخوابه تشویق خدا را شکر چند تا عکس هست میزارم

ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ٢ شهریور ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()

با سلام به همه دوستان عیدتون مبارک امیدوارم امسال سالی باشه واستون پر از سلامتی و نعمت باز هم با تاخیر اومدیم چه کنیم دیگه سرمان بسی شلوغ است

امسال موقع سال تحویل اصلا دل و دماغ نداشتیم واقعا سخت آدم عزیزی رو از دست بده و جاش خیلی خیلی خالی باشه پویان امسال متوجه عیدو سال نو شده بود ومنتظر انداختن سفره هفت سین و عیدی گرفتن هرچند که ما دل خوشی نداشتیم ولی خوب واسه پویان یه سفره کوچولو چیدم طبق معمول هرسال مهمان داشتیم قرار نبود جایی بریم امسال عید ولی به طور ناگهانی سر از یزد درآوردیم وتصمیم به رفتن به این شهر زیبا گرفتیم من که واقعا خوشم اومد هرچند کم بودیم ولی خیلی خوش گذشت همراه با خانواده داداشم از شیراز رفتیم پویان که حسابی اتیش سوزوند حق هم داشت آخه درک بنای تاریخی زیاد واسه چه ها اسان نیست خلاصه ما با یه بدبختی تونستیم چند بنا رو ببینیم و عکس گرفتن از پویان مکافات چند تا عکس در شکار لحظه ها دارم که واستون میزارم



ادامه مطلب
تاريخ : ٢۳ فروردین ۱۳٩٢ | ۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()

باورم نمیشه باید امسال شمع 3 رو واست بزارم راستی راستی بزرگ شدی من فدای شما بشم مامان که اینقدرآقا و گلی تو همه زندگی من و بابا هستیقلب

با تمام وجودمان میگوییم تولدت مبارک زندگی ماتشویق

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه‌ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه، رو لبا پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه‌است واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده‌است
واسه تولد تو باید دنیا رو آورد
ستاره رو سرت ریخت، تو رو تا اسمون برد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون

              پر از باد کنک و شوق، پر از اینه و شمعدون

 الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمونتشویق



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٤ دی ۱۳٩۱ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()

یه پست جامونده قدیمی اگه حوصله داشتین بخونین

 الان که دارم وبم رو آپ میکنم 6 ماه از این پست میگذره نمیدونم

چرا نذاشته بودم از تنبلی بوده خلاصه که دیگه گذشته به کلمه

بابا جون که میرسم تمام خوشیهای اون دوران مثل یه فیلم میاد

جلوی چشمم الان دیگه پویان خیلی آقا شده و زبون دراز بعد از

فوت باباجون بچه ام خیلی اذیت شد بردمش ومزار باباجون رو

نشونش دادم اینقدر قشنگ میزنه به سنگ قبرش و باهاش

صحبت میکنه خدا فقط از دل تنگ پویان خبر داره و بس صحبت

کردنش خیلی خیلی خوب شده منتظر تولدش ولی نمیدونه

کسی دل و دماغ تولد نداره ولی یه کوچولو واسش میگیرم  هنوز

مهد نزاشتمش هنوز پیش مادر جون میمونه التبه 2،3 روز در

هفته میره پیش خاله ناهید وشاکی از این که چرا واسم خونه

چمنی نمیخرین آخه خونه خاله اش باغی هست  ولی باقی

روزها درده سر شده چون شب باید بریم پایین خونه مادر جون

بخوابیم که صبح بیدار نشه و زاری در نیاره این هم  از روزگار

فعلی ما دعا کنید زود همه چیز درست بشه خیلی خیلی محتاج  دعاتون هستم .

مرتب بهم میگه قربونت برم من تو زندگی من هستی وهمچنان

عاشق بازی وخوشبختانه اهل تلوزیون نیست هنوز اینقدر گفت

اسکوتر میخوام که عمو مهدیش واسه تولدش گرفته و زودتر

بهش داده الان دارم توی اداره مینویسم و عکس ندارم در اولین

فرصت از پویانی عکس میزارم  . ودیگه اینکه سعی میکنم شاد

باشم چون و اقعا  افسرده شدم دعا کنید واسمون

 

 

 

**********************



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٢ دی ۱۳٩۱ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()

خدایا چقدر صدات زدم چقدر قسمت دادم نمیدونم مصلحت در

چی بود ولی باباجون حیف بود خیلی زود بود خیلییییییییی

روحش شاد ویادش گرامی باد.



تاريخ : ۱٦ مهر ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()

سلام بعد از مدتها اومدم اون هم بی حوصله قربون او دل کوچیکت برم

مامان جیگرم پسرعزیزم مامان داشت عکسهات و آماده میکرد بزاره

عکسهای مسافرت رو ولی یکدفعه چی شد که همه چیز ریخت بهم بابا

جون مهربون و دوست داشتنی باباجونی که تو تمام زندگیش هستی

یکدفعه سکته کرد و رفت توی کما ومن موندم ویه عالمه غم من موندم

که چطوری جواب سوالهای تو رو بدم که همه اش میگی بابا جون

کجاست بمیرم واست عزیزم که مجبورم دروغ سر هم کنم واست قربون

اون دستهای کوچیکت برم که کتاب مفاتیح رو بر میداری و روز تولد امام

رضا با اون صحبتهای بچه گانه ات میگی امام رضابابا جونم رفته تو کوچه

زود برگرده و سیل اشک که از چشمای مامان جاری میشه من

موندم و بابا محسن که چطوری دلجوییش کنم من موندم و مادر جون که

چطوری میتونم آرومش کنم ودل خودم که خیلییییییییی غم داره خیلی

دعا کردم خیلی دعا خوندم تا الان خدا خودش به خاطر معصومیتت شفا

بده مادر به بابا جون .

الان 6روزه که بابا جون توی کما رفته وحالش اصلا خوب نیست وشما

گلم به خاله ناهیدمیگی بابا جون رفته توی آسمونها رفته بالا بالا گلم

هیچکس بهت اینها رو نگفته خدایا التماست میکنم به خاطر این بچه

شفای خیر بده بابا محسن و عمو مهدی وعمو محمد داغون هستن

خدایا بهم صبر بده چطوری تحمل کنم خدایااااااااااااااااااااااااااااااا

 



تاريخ : ٩ مهر ۱۳٩۱ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()

سلامی بهاری به همه دوستان گلم باز هم با تاخیر طولانی اومدم .

سال نو همتون مبارک امیدوارم سالی پر از سلامتی و نشاط و سرافرازی باشه واستون .

خوب بریم سراغ آقا پویان خودم جونم بگه واستون پسرم خیلی خیلی آقا شده حرف زدنش هم که روز به روز داره بهتر میشه قبل از عید هم که بردیا نازنین با مامان گلش اومدن خونمون وکلی این دوتا وروجک آتیش سوزوندن وخوش گذشت من فدای این آقا  بردیا شیرین زبون بشم که مثل بچه های 4-5 ساله صحبت میکنه هزار ماشاالله .

عکسهای آتلیه پویان :

 

 

 

 



تاريخ : ٦ فروردین ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.