سلام به روی ماه همه دوستای گلم خوبین خوشین تابستون خوش گذشته ماچ

 

شما که دیگه عادت دارین به دیر آپ کردن  من خوب پس ناراحت نشین

دیگه برم سراغ آقا پویان که دیگه حسابی واسه خودش مردی شده بعد

از تعطیلات خرداد ماه و پایان امتحانات من تصمیم براین شد که دیگه

پویان خان برن مهد خلاصه یکروز 5شنبه که مامان در خانه بود شال و

کلاه کردیم و با پویان رفتیم مهد کودک  بالاخره مهد انتخاب شدو پویان

هم خوشش اومد واز شنبه راهی مهد شد 1392/3/20 روز اول رو

حسابی همکاری کرد واصلا گریه نکرد و خوب کنار اومد با توجه به اینکه

خیلی خیلی به من وابسته است ما هم خوشحال ولی چشمتون روز

بد نبینه از روز دوم دیگه  با گریه میرفت و با گریه میومد من خیلی شک

کردم آخه بچه نباید اینقدر گریه کنه یک مقدار بیشتر حواسم رو دادم

متوجه شدم اصلا این مهد مهد خوبی نیست با اینکه از قبل هم تحقیق کرده بودم عصبانی

دوستای گلم میدونم شماها خودتون حسابی دقت  میکنین ولی خوب

منم میگم  گول ظاهر مهد رو نخورین میبنین همچین جینگیل وینگیل

میکنن ولی از نظر برخورد با بچه هیچی نمیدونن خلاصه با مسئولش

بحثم شد این هنر مهد که بتونه بچه رو با محیط وفق بده نه اینکه بچه

خودش تحمل کنه سرتون رو درد نیارم دیگه نذاشتمش وبعدش هم که

امام رضا طلبید وراهی مشهد شدیم و امسال زودتر رفتیم مسافرت

خلاصه خوش گذشت همراه خانواده داداشم رفتیم خوب بود کوتاه بود

ولی خوش گذشت بعد از برگشتن به اهواز دوباره افتادیم به گشتن

واسه مهد دیگه ایندفعه بیشتر دقت کردم و مهد میثاق رو پیدا کردم  و

پویان از 20تیر ماه راهی مهد جدید شد تشویق

خدا راشکر به این مهد زود عادت کرد نمیگم گریه نکرد ولی نسبتا زود

آروم میشد وعشقش شد خاله سما که خدایی هم هیچی واسه بچه

ها کم نمیزاره ولی حیف که از اول مهر دیگه مربی پویان نیست ناراحت

طفلی تا میاد به مهد عادت کنه مریض میشه خونگیه دیگه  یکماه در گیر

مریضی سختی بود خلاصه داستانها داریم ما با این پویان الان هم که

عشقش شده هستی خانم  قلب

چند تایی شعر یاد گرفته سوره توحید رو یاد گرفته کلمات انگلیسی رو

تعدادی یاد گرفته وضو گرفتن رو یاد گرفته تشویق

پویان در حال بوسیدن قرآن برای رفتن به مهد خدا پشت و پناهت پسر

گلم مرد منلبخند


حرفهای قلمبه سلمبه هم که حسابی میزنه  عاشق فیلم عروسیه من

شده ووقتی به قسمت شام میرسه میگه مامان  میدونی من پیش خدا

الان گرسنه بودم  یا میگه مامان شما که بزرگی واسه چی بابا با قاشق

غذا میزاره دهنت خلاصه حسابی بلا شده ویکی از اتفاقها هم این شد

که دیگه تو اتاقش میخوابه تشویق خدا را شکر چند تا عکس هست میزارم

ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ٢ شهریور ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.