روزها تند و تند دارن سپری میشن وتا اولین سالگرد تولدت بیشتر از ٢٣ روز دیگه نمونده خیلی زود گذشت با همه سختیها , ولی تمام اون سختیهای که مامان کشید واسش شیرین  بود چون تو رو داشتم وقتی یه لبخند میزنی همه اون روزها فراموشم میشه .

 عزیز مادر هنوز تکونها و ضربه هایی که تو شکم مامان بودی و میزدی یادم نمیره من با تمام خاطرات اون موقع و این ١١ ماه دارم زندگی میکنم ومطمئن باش من و بابا محسن تمام تلاش خودمون رو میکنیم که شما راحت باشی شاد باشی وهمیشه بخندی گلم میدونم که گاهی اوقات واست کم وقت میزارم ولی دلبندم بدون که مامان تمام تلاش خودش رو میکنه ولی خوب دیگه سر کار اومدن و خونه داری و بعد هم که باید واسه شما همه چیز و مهیا کنم  ولی از ته ته  قلبم میگم دوستت دارم .

خوب بریم سراغ شیرین کاریهات :

بالاخره آقا پویان در ١٠ ماه و ٣ روزگی چهار دست و پا رفتن و رسما آغاز کرد والان مثل

جت حرکت میکنه ورسیدن بهش سخت شده دیگه دستبه هر چیزی میگیره که بلند بشه ویکدفعه میبینی آخخخخخخخ خورد زمین من تمام تنم میلرزه ولی میگم مامانی تا نخوری زمین راه رفتن یاد نمیگیری بزرگ نمیشی مرد نمیشی وخوشم میاد که تسلیم نمیشه ودوباره سعی خودش رو میکنه عاشق اینه که از سکوی آشپزخونه بره بالا و بیاد پایین ومن بگم نه نه اون هم مثل من با انگشت و سر تکون دادن بگه نه نه مثل گربه دنبال توپ وقتی میگم توپ وبیار میره میاره خیلی از اشیاء رو میشناسه دست , پا , مو , شکم , جوراب , کفش وقتی بهش میگم نشون میده اتاقش رو کاملا میشناسه ووقتی میگم اتاقت کو تند تند میره سمتش ومیگه اینه اطرافیان رو به اسم میشناسه وبا انگشتش نشون میده ومیگه ایننننننننن .

به بیا میگه =ادا  بده =ادائه  تخت =تت  عمو محمد = عمو مم عزیز=عجی  علی =عیی

تمام ابراز علاقه اش به من با گاز گرفتن لپ و چونه من بیچاره است من هم هیچی نمیگم چه کار کنم دیگه عاشق اینه که با تنبک علیرضا بزنه مثل بزگها بگیره دستش خاله ناهید هم واسش طبل خریده خودش میزنه و هی تکون میخوره خلاصه خیلی بلا شده مادر فداش بشه الهی

 

  

پویان در حال ورزش

 

مامان پوپو چرا رفتی اینجا خطر ناک

هیچی مامان توپم رفته  اینجا

مامان قربون اون برس کشیدنت برم

 

 

 پویان در حال نینای نای کردن

پویان در حال خرابکاری ای شیطون چکار دستمال کاغذی داری

پسرم سرما خورده ویکم چهار دست و پا میرفت و همونجا بیحال میشد

مامان قربونت بر ه که تو مریضی هم میخندی

پویان بعد از خوردن شیر واز خستگی فورا خوابش برد



تاريخ : ۱٥ آذر ۱۳۸٩ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.