سلام به همه عزیزان که به وب من سر میزنن واونهایی که تولدم و تبریک گفتن اول بگم مامان سمیه قول داده بعد از ماه صفر واسم تولد بگیره که خدا کنه به قولش عمل کنه ودیگه اینکه قرار من رو ببره آتلیه ولی خوب میدونم چرا این دل واون دل میکنه واسه اینکه من وقتی میرم بیرون خنده هام رو تو خونه جا میزارم ومامان میترسه......... دیگه چی بگم واستون هیچی میخوام برم توپ بازی باقی نوشته رو مامانم مینویسه بامن حرف نزن

در حال حاظر این پسر شیطون بلا خوابیده وگرنه .........

جوجو طلا من خیلی خیلی شیفته مادر شدن واز وقتی ازاداره میام در حال پیچیدن به ماست تا میرم سراغش که بیارمش خونه میگه اول من رو ببر دم در تا زنگ بزنم ومادر جون وباباجون بگن کیه وبعد من پویان رو بغل کنم و بگم پوپو فرار کنیم بریم خونمون بعد که اومدن خونه یه راست میره سراغ vcdمیگه cdبزار واسش میزارم و اول یکم نگاه میکنه و نای نای وبعد میره سراغ ولم وصدا رو زیاد میکنه ومیترسه و میاد سمت من بعد میره سراغ ارگ و توپ و... البته همه اینها در 10 دقیقه و بعد شروع میکنه به نق زدن تا بابا بیاد و ناهار بخوریم جدیدا دیگه میگه فقط غذای سفره واگه ماست دید دیگه فقط ماست الهی من قربونش برم یاد گرفته بعد از اتمام غذا دستهاشو به هم میزنه یعنی تمام شد وبعد میبره بالا یعنی خدایا شکرت والته اصلی ترین قسمت مونده به محض اینکه غذا تمام شد به باباش نگاه میکنه واشاره به اتاقش که چییییییییییی من رو ببرین تاب تاب

وبه خواسته اش هم مرسه میره در اتاقش میشینه وهی میگه ای ای وروی تاب با اواز خواندن وصدای آن آن ماشین خوابش میبره ومن هم اگه خسته بودم خواسم دراز بکشم وپوپو بدار بود باید بیادسراغ من و هی من و ببوسه (البته گاز به جای بوس ) ومن قربون صدقه اش برم و اون بگه عجیجم جدیدا تند تند میگه آب بده آب بده ولی گلپسر ما یه کلمه یاد میگیره اون یکی یادش میره دیشب ازش میپرسم ساعت چی میگه پویان ؟

پویان = تی تا (تیک تاک ) دستش رو به مبل میگیره و قدم بر میداره وداره سعی میکنه بدون کمک گرفتن بلند بشه اصلا دوست نداره خودش غذا بخوره وتنها چیزی که حاظر خودش به تنهایی یخوره ویفر وماست خنده

چند تا عکس از پو پو مامان:

پوپو در حال طبل زدن

این هم ابراز خوشحالی پویان ازدیدن مامان (جیگر پسرم)

مادر فدای اون خندیدنت بشه که اینقدر مامانی هستی وواسه من ذوق میکنی

فعلا بای تا عکسهای جدید که به زودی میزارمبامن حرف نزن



تاريخ : ٤ بهمن ۱۳۸٩ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.