سلام بعد از مدتها اومدم اون هم بی حوصله قربون او دل کوچیکت برم

مامان جیگرم پسرعزیزم مامان داشت عکسهات و آماده میکرد بزاره

عکسهای مسافرت رو ولی یکدفعه چی شد که همه چیز ریخت بهم بابا

جون مهربون و دوست داشتنی باباجونی که تو تمام زندگیش هستی

یکدفعه سکته کرد و رفت توی کما ومن موندم ویه عالمه غم من موندم

که چطوری جواب سوالهای تو رو بدم که همه اش میگی بابا جون

کجاست بمیرم واست عزیزم که مجبورم دروغ سر هم کنم واست قربون

اون دستهای کوچیکت برم که کتاب مفاتیح رو بر میداری و روز تولد امام

رضا با اون صحبتهای بچه گانه ات میگی امام رضابابا جونم رفته تو کوچه

زود برگرده و سیل اشک که از چشمای مامان جاری میشه من

موندم و بابا محسن که چطوری دلجوییش کنم من موندم و مادر جون که

چطوری میتونم آرومش کنم ودل خودم که خیلییییییییی غم داره خیلی

دعا کردم خیلی دعا خوندم تا الان خدا خودش به خاطر معصومیتت شفا

بده مادر به بابا جون .

الان 6روزه که بابا جون توی کما رفته وحالش اصلا خوب نیست وشما

گلم به خاله ناهیدمیگی بابا جون رفته توی آسمونها رفته بالا بالا گلم

هیچکس بهت اینها رو نگفته خدایا التماست میکنم به خاطر این بچه

شفای خیر بده بابا محسن و عمو مهدی وعمو محمد داغون هستن

خدایا بهم صبر بده چطوری تحمل کنم خدایااااااااااااااااااااااااااااااا

 



تاريخ : ٩ مهر ۱۳٩۱ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.