یه پست جامونده قدیمی اگه حوصله داشتین بخونین

 الان که دارم وبم رو آپ میکنم 6 ماه از این پست میگذره نمیدونم

چرا نذاشته بودم از تنبلی بوده خلاصه که دیگه گذشته به کلمه

بابا جون که میرسم تمام خوشیهای اون دوران مثل یه فیلم میاد

جلوی چشمم الان دیگه پویان خیلی آقا شده و زبون دراز بعد از

فوت باباجون بچه ام خیلی اذیت شد بردمش ومزار باباجون رو

نشونش دادم اینقدر قشنگ میزنه به سنگ قبرش و باهاش

صحبت میکنه خدا فقط از دل تنگ پویان خبر داره و بس صحبت

کردنش خیلی خیلی خوب شده منتظر تولدش ولی نمیدونه

کسی دل و دماغ تولد نداره ولی یه کوچولو واسش میگیرم  هنوز

مهد نزاشتمش هنوز پیش مادر جون میمونه التبه 2،3 روز در

هفته میره پیش خاله ناهید وشاکی از این که چرا واسم خونه

چمنی نمیخرین آخه خونه خاله اش باغی هست  ولی باقی

روزها درده سر شده چون شب باید بریم پایین خونه مادر جون

بخوابیم که صبح بیدار نشه و زاری در نیاره این هم  از روزگار

فعلی ما دعا کنید زود همه چیز درست بشه خیلی خیلی محتاج  دعاتون هستم .

مرتب بهم میگه قربونت برم من تو زندگی من هستی وهمچنان

عاشق بازی وخوشبختانه اهل تلوزیون نیست هنوز اینقدر گفت

اسکوتر میخوام که عمو مهدیش واسه تولدش گرفته و زودتر

بهش داده الان دارم توی اداره مینویسم و عکس ندارم در اولین

فرصت از پویانی عکس میزارم  . ودیگه اینکه سعی میکنم شاد

باشم چون و اقعا  افسرده شدم دعا کنید واسمون

 

 

 

**********************



5/2 سالگی پویان هم تمام شد ودارم روز به روز بزرگتر شدنش

رو میبینم  هم بزرگتر شدن خودش و هم خواسته هاش وکم

تحملی من البته دیگه نمیدونم باید چه کار کنم فقط باید بگم خدا

صبر ایوب بده به همه مامانها و باباها پسری ما هم بالاخره

شیطون بلا شد خیلی خیلی بامزه صحبت میکنه وقتی به

گذشته نگاه میکنم میگم یعنی واقعا 31 ماه من بودم که لحظه

به لحظه با شادیهات و گریه هات شادی و گریه کردم چقدر دلم

واسه اون روزهایی که قدرشون رو ندونستم و فقط الان فیلمها و

تصاویرش مونده تنگ شده چقدر دلم میخواد همون لحظه تولدت

بود الان ومن بیشتر کنارت بودم بیشتر بوت میکردم بیشتر در

آغوش میکشیدمت واین رو هم میدونم که سال دیگه همین

موقع دارم افسوس الان رو میخورم وقتی در خونه باز میشه و با

صدای کلید توی در در خونه بابا جون با شدت تمام باز میشه و

میبینم یه گل پسر میدوه و میگه سلام البته گاهی اوقات یه

موقعه هایی هم فقط لبخن میزنه و میدوه دوباره داخل خونه بابا

جون که یا وسایلش رو جمع  کنه و بیاد بریم خونه یا اینکه بگه

مامان ، بابا برو بالا پوآن پایین میمونه بعد میاد و از من و بابا

محسن اصرار و از این پسر عاشق باباجون و مادرجون انکار .

همچنان عاشق ابزار و ماشین وچنان قشنگ صدای دریل و در

میاره از همون ابتدای شروع دریل تا انتها که خودمون هم توش

میمونیم  ، امان از موقعی که یه مامان خسته بیاد و یه پسر پر

انرژی گیر بده میخوام خمیر بازی کنم میخوام رنگ انگشتی بازی

کنم بریم تو حموم آب بازی استخر پوآن رو آب کنید ومن و بابا

میمونیم چه کنییییییییییم  البته خدا را شکر قانون رو توی این

سن خوب متوجه میشه بهش گفتیم فقط روزهایی که مامان و

بابا توی خونه هستن استخر پویان توی حیاط آب میشه ودیگه

قبول کرده

بالاخره توی اردیبهشت ماه بود که پویان از پوشک گرفته شد

البته فقط شماره 1 ماجرا واسه شماره 2 میرفت پوشک  

      میآورد وهرچی ما اصرار و التماس و جایزه و وعده و وعید

میدادیم فایده نداشت که نداشت خلاصه تا 15 تیر ماه که

مصادف بود با 5/2 سالگی پویان و 3 روز تعطیلی مامان تو خونه

که عزمم رو جزم کردم و گفتم باید پوشک شماره 2 هم گرفته

بشه التماس میکرد میگفت تو رو اودا (خدا ) پوآن رو پوتک کن

ومن هم میگفتم پوشک نداریم  سوپری و فروشگاه دیگه به بابا

پوشک نمیفروشن خلاصه بابا محسن هم واسش استخر خریده

بود ولی من گفتم بهش نده واسه جایزه این کار خلاصه اینقدر

بردمش دستشوییی و آوردمش فایده نداشت تا اینکه دیگه

مجبور به رفتن شد و خودش اومد گفت واین شد که جایزه رو

گرفت و پول خرجی واسه پوشک رو دوباره به جیب مبارک

خانواده برگردوند وتا مدتی هم با هر بار رفتن به دستشویی

میگفت جایزه ولی خوب یک احساس خوشایندی به من دست

داده بود که انگار شاخ غول شکستم هههههههههه .

وامان از این حافظه پویان که  ما رو کشته یه چیزهایی یادش

میاد از کوچیکیش که من میمونم توش دیگه مثل قبل به    

 سی دی زیاد علاقه نداره بیشتر بازی میکنه اون هم تخیلی

یعنی با خودش مدتها با یک وسیله که ربطی به بازیش نداره

ازش هزار تا چیز میسازه و بازی میکنه و وقتی مشغول کاری یا

بازی باشه حسابی تمرکز میگیره که خیلی از این موضوع

خوشحالم چون مطالعه کردم که واسه آینده و درس و مدرسه

خیلی خوبه الان اینجا هوا خیلی گرمه و به احتماال زیاد تا 5 ماه

دیگه که 3 سالش تموم بشه باید پیش مادر جون مهربون بمونه

و  هنوز زحمات ما رو تحمل کنن تا اینکه بعد بزارمش مهد رنگها رو

تقریبا داره یاد میگیره زرد ، قرمز ، آبی ،سفید ، سبز که البته به

زرد میگه خورشید خانم .

خونه سازی رو هم دوست داره در کل باید بگم همه جور بازی

میکنه حتی آشپزی هم میکنه بهم میگه مامانی وقتی پوآن

بزرگ شد از اداره اومدی واست غذا گرم میکنم غذا درست میکنم

میگم چی واسم درست میکنی میگه ماهی سرخ میکنم ، آب

گوشت درست میکنم غذاهایی که خودش دوست داره چنان

آبگوشت خوری شده  اون هم با پیاز که میمیریم از خنده موقع

غذا خوردنش

عاشق اینه که ریش در بیاره و اصلاح کنه به عشق ریش در

آوردن غذا میخوره ههههههه

جدیدا میبینم دوست خیالی هم داره همه اش میگه ایمان در

صورتی که اصلا دوستی نداره متوجه شدم دوست خیالیش

 

دیشب بهش میگم کی چراغ رو خاموش کنه  میگه مامان من

هم حوصله نداشتم دستم رو دراز کنم آخه اگه بی اجازه اش

چراغ خاموش بشه بلوا به پا میکنه گفتم بابا گفت نه گفتم پس

کی میگه بردیا ،جونور میدونه بردیا از آباده چطوری بیاد چراغ

خاموش کنه خلاصه از شانس بد این بردیا گلی پسر ما تمام

شیطنتهای بردیا رو یادش و اونها رو کار بد میدونه

خلاصه بردیا هم پیش پویان شانس نیاورده ههههههههههههه



تاريخ : ۱٢ دی ۱۳٩۱ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان سمیه | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.