با تاخیر سلام


5/2 سالگی پویان هم تمام شد ودارم روز به روز بزرگتر شدنش

رو میبینم  هم بزرگتر شدن خودش و هم خواسته هاش وکم

تحملی من البته دیگه نمیدونم باید چه کار کنم فقط باید بگم خدا

صبر ایوب بده به همه مامانها و باباها پسری ما هم بالاخره

شیطون بلا شد خیلی خیلی بامزه صحبت میکنه وقتی به

گذشته نگاه میکنم میگم یعنی واقعا 31 ماه من بودم که لحظه

به لحظه با شادیهات و گریه هات شادی و گریه کردم چقدر دلم

واسه اون روزهایی که قدرشون رو ندونستم و فقط الان فیلمها و

تصاویرش مونده تنگ شده چقدر دلم میخواد همون لحظه تولدت

بود الان ومن بیشتر کنارت بودم بیشتر بوت میکردم بیشتر در

آغوش میکشیدمت واین رو هم میدونم که سال دیگه همین

موقع دارم افسوس الان رو میخورم وقتی در خونه باز میشه و با

صدای کلید توی در در خونه بابا جون با شدت تمام باز میشه و

میبینم یه گل پسر میدوه و میگه سلام البته گاهی اوقات یه

موقعه هایی هم فقط لبخن میزنه و میدوه دوباره داخل خونه بابا

جون که یا وسایلش رو جمع  کنه و بیاد بریم خونه یا اینکه بگه

مامان ، بابا برو بالا پوآن پایین میمونه بعد میاد و از من و بابا

محسن اصرار و از این پسر عاشق باباجون و مادرجون انکار .

همچنان عاشق ابزار و ماشین وچنان قشنگ صدای دریل و در

میاره از همون ابتدای شروع دریل تا انتها که خودمون هم توش

میمونیم  ، امان از موقعی که یه مامان خسته بیاد و یه پسر پر

انرژی گیر بده میخوام خمیر بازی کنم میخوام رنگ انگشتی بازی

کنم بریم تو حموم آب بازی استخر پوآن رو آب کنید ومن و بابا

میمونیم چه کنییییییییییم  البته خدا را شکر قانون رو توی این

سن خوب متوجه میشه بهش گفتیم فقط روزهایی که مامان و

بابا توی خونه هستن استخر پویان توی حیاط آب میشه ودیگه

قبول کرده

بالاخره توی اردیبهشت ماه بود که پویان از پوشک گرفته شد

البته فقط شماره 1 ماجرا واسه شماره 2 میرفت پوشک  

      میآورد وهرچی ما اصرار و التماس و جایزه و وعده و وعید

میدادیم فایده نداشت که نداشت خلاصه تا 15 تیر ماه که

مصادف بود با 5/2 سالگی پویان و 3 روز تعطیلی مامان تو خونه

که عزمم رو جزم کردم و گفتم باید پوشک شماره 2 هم گرفته

بشه التماس میکرد میگفت تو رو اودا (خدا ) پوآن رو پوتک کن

ومن هم میگفتم پوشک نداریم  سوپری و فروشگاه دیگه به بابا

پوشک نمیفروشن خلاصه بابا محسن هم واسش استخر خریده

بود ولی من گفتم بهش نده واسه جایزه این کار خلاصه اینقدر

بردمش دستشوییی و آوردمش فایده نداشت تا اینکه دیگه

مجبور به رفتن شد و خودش اومد گفت واین شد که جایزه رو

گرفت و پول خرجی واسه پوشک رو دوباره به جیب مبارک

خانواده برگردوند وتا مدتی هم با هر بار رفتن به دستشویی

میگفت جایزه ولی خوب یک احساس خوشایندی به من دست

داده بود که انگار شاخ غول شکستم هههههههههه .

وامان از این حافظه پویان که  ما رو کشته یه چیزهایی یادش

میاد از کوچیکیش که من میمونم توش دیگه مثل قبل به    

 سی دی زیاد علاقه نداره بیشتر بازی میکنه اون هم تخیلی

یعنی با خودش مدتها با یک وسیله که ربطی به بازیش نداره

ازش هزار تا چیز میسازه و بازی میکنه و وقتی مشغول کاری یا

بازی باشه حسابی تمرکز میگیره که خیلی از این موضوع

خوشحالم چون مطالعه کردم که واسه آینده و درس و مدرسه

خیلی خوبه الان اینجا هوا خیلی گرمه و به احتماال زیاد تا 5 ماه

دیگه که 3 سالش تموم بشه باید پیش مادر جون مهربون بمونه

و  هنوز زحمات ما رو تحمل کنن تا اینکه بعد بزارمش مهد رنگها رو

تقریبا داره یاد میگیره زرد ، قرمز ، آبی ،سفید ، سبز که البته به

زرد میگه خورشید خانم .

خونه سازی رو هم دوست داره در کل باید بگم همه جور بازی

میکنه حتی آشپزی هم میکنه بهم میگه مامانی وقتی پوآن

بزرگ شد از اداره اومدی واست غذا گرم میکنم غذا درست میکنم

میگم چی واسم درست میکنی میگه ماهی سرخ میکنم ، آب

گوشت درست میکنم غذاهایی که خودش دوست داره چنان

آبگوشت خوری شده  اون هم با پیاز که میمیریم از خنده موقع

غذا خوردنش

عاشق اینه که ریش در بیاره و اصلاح کنه به عشق ریش در

آوردن غذا میخوره ههههههه

جدیدا میبینم دوست خیالی هم داره همه اش میگه ایمان در

صورتی که اصلا دوستی نداره متوجه شدم دوست خیالیش

 

دیشب بهش میگم کی چراغ رو خاموش کنه  میگه مامان من

هم حوصله نداشتم دستم رو دراز کنم آخه اگه بی اجازه اش

چراغ خاموش بشه بلوا به پا میکنه گفتم بابا گفت نه گفتم پس

کی میگه بردیا ،جونور میدونه بردیا از آباده چطوری بیاد چراغ

خاموش کنه خلاصه از شانس بد این بردیا گلی پسر ما تمام

شیطنتهای بردیا رو یادش و اونها رو کار بد میدونه

خلاصه بردیا هم پیش پویان شانس نیاورده ههههههههههههه

/ 6 نظر / 16 بازدید
مامان سارا

سمیه جون خوبه که اومدی هر چند اب تاخیر الهی بگردم که میگی سر مزار پدربزرگش به سنگ قبر میزنه و حرف میزنه...امیدوارم سختی ها تموم بشه و پسری رو بزاری مهد که این سختی ها رو هم هر شب نداشته باشین ببوسش

مامان بردیا

[قهقهه][قهقهه]ای شیطون فقط این چیزارو از بردیا یادته اره ببینمت میخورمت ببین حالا کی گفتم بردیا هم هر وقت عکس پویان رو میبینه میگه اا پویان که رفتیم خونشون اسباب بازی بهم نداد منم زدمش[خنده]بردیا هم فقط ندادن اسباب بازی رو میبینه[ماچ][بغل]به هر حال ما دوستت داریم عزیزم

مامان فرشته ها

سلام سمیه جان[بغل]الهی دروت بگردم خیلی متاسف شدم،الهی که خدا بیامرزتشون و دیگه غم نبینید. از خدا میخوام گرد غم از دلهاتون بره و شادی مهمون همیشگی دلهاتون بشه کلی واسه دل کوچولوی ژویان جان غصه دارم باید سعی کنید یه جوری از این حال و هوا درش بیارید و بهترین راه هم عوض کردن حال وهوای خودتونه

هلسا

سلام سمیه ی عزیزم[قلب][ماچ] خوبی دوست نازنینم[قلب] متاسفم برای از دست دادن عزیز بزرگواری که خاطره هاش دل آدم رو اذیت میکنه،مرگ حقه امیدوارم که خداوند در این غم با صبر یاریتان بده[لبخند][گل] پویان نازنین چه زیبا حرف میزنه و دعا میکنه،عاشقشم یه عالمه میبوسمش[ماچ][ماچ] در این سال جدید و سال های آتی بهترین ها رو برات آرزومندم خوب من[بغل][گل] سمیه جونم همین الان مامای رو یه عالمه بوسیدمش و بوس گرفتم ازش[ماچ][نیشخند][ماچ][ماچ]

مامان یکتا

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند. .@};-:X تولدت هم مبارککککککککککککککک دوست خوبم[گل]

مامان بردیا

وای خدای من.قربون پویان برم خیلی سخته.اشکم در اومد